تبليغاتX
عارفانه ها و عاشقانه ها
اشعار و جملات زیبای شاعران و عارفان جهان

 

         روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي؟؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 17:4  توسط صبا | 

آن کلاغي که پريد
از فراز سر ما
و فرو رفت در انديشه ي آشفته ي ابري ولگرد
و صدايش همچون نيزه ي کوتاهي . پهناي افق را پيمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

همه ميدانند
همه ميدانند
که من و تو از آن روزنه ي سرد عبوس
باغ را ديديم
و از آن شاخه ي بازيگر دور از دست
سيب را چيديم
همه ميترسند
همه ميترسند ، اما من و تو
به چراغ و آب و آينه پيوستيم
و نترسيديم

سخن از پيوند سست دو نام

و همآغوشي در اوراق کهنه ي يک دفتر نيست
سخن از گيسوي خوشبخت منست
با شقايقهاي سوخته ي بوسه ي تو
و صميميت تن هامان ، در طراري
و درخشيدن عريانمان
مثل فلس ماهي ها در آب
سخن از زندگي نقره اي آوازيست
که سحر گاهان فواره ي کوچک ميخواند

مادر آن جنگل سبز سيال
شبي از خرگوشان وحشي
و در آن درياي مضطرب خونسرد
از صدف هاي پر از مرواريد
و در آن کوه غريب فاتح
از عقابان جوان پرسيديم
که چه بايد کرد

همه ميدانند
همه ميدانند
 ما به خواب سرد و ساکت سيمرغان ، ره يافته ايم
ما حقيقت را در باغچه پيدا کرديم
در نگاه شرم آگين گلي گمنام
و بقا را در يک لحظه ي نامحدود
که دو خورشيد به هم خيره شدند

سخن از پچ پچ ترساني در ظلمت نيست
سخن از روزست و پنجره هاي باز
و هواي تازه
و اجاقي که در آن اشيا بيهده ميسوزند
و زميني که ز کشتي ديگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلي از پيغام عطر و نور و نسيم
بر فراز شبها ساخته اند
به چمنزار بيا
به چمنزار بزرگ
و صدايم کن ، از پشت نفس هاي گل ابريشم
همچنان آهو که جفتش را

پرده ها از بغضي پنهاني سرشارند
و کبوترهاي معصوم
از بلندي هاي برج سپيد خود
به زمين مينگرند

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 15:3  توسط ندا | 

 

 

تورا به جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوست میدارم

تورا بجای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست میدارم

 

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود

 

و برای خاطر نخستین گلها

 

تو را بخاطر دوست داشتن دوست میدارم

 

تورا به جای همه ی کسانی که دوست نداشته ام دوست میدارم.

 

تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم..

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 23:50  توسط صبا | 

-اگر هر روز راهت را عوض کنی ، هرگز به مقصد نخواهی رسید.

 

 

 -کسی که در آفتاب زحمت کشیده ، حق دارد در سایه استراحت کند.

 

 

-عمق هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.

 

 

-امواج زندگی حتی اگر تو را به اعماق دریا می برد با آغوش باز پذیرا باش آن ماهی که همیشه بر سطح آب می بینی مرده است.

 

 

 

-پرستویی که مقصدش کوچ است از نابودی لانه اش هراسی ندارد.

 

 

-زندگی جیره ی مختصری است,مثل یک فنجان چای

و کنارش عشق است,مثل یک حبه ی قند

 زندگی را با عشق نوش جان باید کرد.

 

 

 

 

-آنچه کسی را خفه می کند در آب افتادن نیست,در آب ماندن است.

 

 

-از زندگی هر آنچه لیاقتش را داریم به ما میرسد نه آنچه آرزویش را داریم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 18:0  توسط ندا | 

دهانت را مي بويند

مبادا كه گفته باشي "دوستت دارم"

دلت را مي بويند

روزگار غريبي است نازنين!

و عشق را

كنار تيرك راهبند تازيانه مي زنند...

عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد

در اين بن بست كج و پيچ و سرما

آتش را

به سوختبار سرود و شعر

فروزان مي دارند.

به انديشيدن خطر مكن!

روزگار غريبي است نازنين!

آنكه بر در مي كوبد شباهنگام

به كشتن چراغ آمده است.

نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد.

آنك قصابان اند

بر گذرگاه ها

مستقر ،

با كنده و ساطوري خون آلود

روزگار غريبي است نازنين!

و تبسم را بر لب ها جراحي مي كنند

و ترانه را...بر دهان.

شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد.

كباب قناري

بر آتش سوسن و ياس

روزگار غريبي است نازنين!

ابليس پيروز مست

سور عزاي ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد....                 احمد شاملو

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 14:15  توسط ندا | 

مهربانم ,ای خوب !

یاد قلبت باشد , یک نفر هست که اینجا

بین آدمهایی , که همه سرد و غریبند باتو

تک و تنها به تو می اندیشد

و کمی

دلش از دوری تو دلگیر است...

مهربانم ای خوب!

یاد قلبت باشد,یک نفر هست که چشمش

به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش این است ,

زیر این سقف بلند, هر کجایی هستی , به سلامت باشی

و دلت همواره , مهو شادی و تبسم باشد...

مهربانم ای خوب!

یاد قلبت باشد

یک نفر هست که دنیایش را

همه ی هستی و رویایش را, به شکوفایی احساس تو پیوند زده

و دلش می خواهد, لحظه ها را با تو , به خدا بسپارد...

مهربانم ای خوب!

یک نفر هست که با تو

 تک و تنها ,  با تو

پر اندیشه  و شعر است و شعور!

 پر احساس و خیال است و سرور!

مهربانم !این بار , یاد قلبت باشد

یک نفر هست که با تو

به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت هر صبح , گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش , راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

 به شب معجزه و آبی فردا برسی...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 11:20  توسط ندا | 

تو را گم کرده ام امروز ... وحالا لحظه هاي من

گرفتار سکوتي سرد و سنگينند

وچشمانم که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند

نمي داني چه غمگينند

چراغ روشن شب بود... برايم چشم هاي تو

نمي دانم چه خواهد شد

پر از دلشوره ام... بي تاب ودلگيرم

کجا ماندي که من بي تو هزاران بار،در هر لحظه مي ميرم...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 16:24  توسط ندا | 

يکي بود يکي نبود
 زير گنبد کبود
 لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسه بود.
 زار و زار گريه مي کردن پريا
 مث ابراي باهار گريه مي کردن پريا.
 گيس شون قد کمون رنگ شبق
 از کمون بلن ترک
 از شبق مشکي ترک.
 روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير
 پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه پير.
  
 از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد
 از عقب از توي برج شبگير مي اومد...
  
 « - پريا! گشنه تونه؟
 پريا! تشنه تونه؟
 پريا! خسته شدين؟
 مرغ پر بسه شدين؟
 چيه اين هاي هاي تون
 گريه تون واي واي تون؟ »
  
 پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه ميکردن پريا
 مث ابراي باهار گريه مي کردن پريا
 ***
 « - پرياي نازنين
 چه تونه زار مي زنين؟
 توي اين صحراي دور
 توي اين تنگ غروب
 نمي گين برف مياد؟
 نمي گين بارون مياد
 نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟
 نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي کند تون؟
 نمي ترسين پريا؟
 نمياين به شهر ما؟
  
 شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد-
  
 پريا!
 قد رشيدم ببينين
 اسب سفيدم ببينين:
 اسب سفيد نقره نل
 يال و دمش رنگ عسل،
 مرکب صرصر تک من!
 آهوي آهن رگ من!
  
 گردن و ساقش ببينين!
 باد دماغش ببينين!
 امشب تو شهر چراغونه
 خونه ديبا داغونه
 مردم ده مهمون مان
 با دامب و دومب به شهر ميان
 داريه و دمبک مي زنن
 مي رقصن و مي رقصونن
 غنچه خندون مي ريزن
 نقل بيابون مي ريزن
 هاي مي کشن
 هوي مي کشن:
 « - شهر جاي ما شد!
 عيد مردماس، ديب گله داره
 دنيا مال ماس، ديب گله داره
 سفيدي پادشاس، ديب گله داره
 سياهي رو سياس، ديب گله داره » ...
 ***
                                           احمد شاملو
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 15:41  توسط ندا | 

در دياري كه در او نيست كسي يار كسي
كاش يارب كه نيفتد به كسي ، كار كسي
هر كس آزار منِ زار پسنديدولي
نپسنديد دلِ زار من آزارِ كسي
آخرش محنت جانكاه به چاه اندازد
هر كه چون ماه برافروخت شبِ تارِ كسي
سودش اين بس كه به هيچش بفروشند چو من
هر كه باقيمت جان بود خريدار كسي
سود بازار محبت همه آه سرد است
تا نكوشيد پس گرمي بازار كسي
غير آزار نديدم چو گرفتارم ديد
كس مبادا چو من زار گرفتار كسي
تا شدم خار تو رشكم به عزيزان آيد
با الها ! كه عزيزي نشود خوار كسي
آنكه خاطر هوس عشق و وفا دارد از او
به هوس هر دو سه روزي است هوادار كسي
لطف حق يار كسي باد كه در دورة ما
نشود يار كسي تا نشود باركسي
گر كسي را نفكنديم بسر سايه چو گل
شكر ايزد كه نبوديم به پا خار كسي
شهريارا سرم ن زير پس كاخ ستم
به كه بر سرفتدم ساية ديوار كسي...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 14:11  توسط ندا | 

الهـي

باز آمديم با دو دست تهي چه باشد اگر مرحمي بر خستگان نهي

الهـي

گرفتار آن دردم كه تو دواي آني و در آرزوي آن سوزم كه تو سرانجام آني

الهـي

هر دلشده اي با ياري و غمگساري و من بي يار و غريبم

الهـي

چراغ دل مريداني و انس جان غريباني، كريما آسايش سينه محباني و نهايت همت قاصداني

الهـي

جرم من زير حلم تو پنهان است و تو پرده عفو خود بر من گستران

الهـي

اين چيست كه با دوستان خود را كردي كه هر كه ايشان را جست ترا يافت و تا ترا نديد ايشان را نشناخت

الهـي

عاجز و سرگردانم ، نه آنچه دانم دارم و نه آنچه دارم دانم

الهـي

بر تارك ما خاك خجالت نثار مكن و ما را به بلاي خود گرفتار مكن

الهـي

چون به تو بنگريم شاهيم و تاج بر سر وچون بخود تگريم خاكيم و از خاك كمتر

الهـي

هر كس تو را شناخت هرچه غير تو بود بينداخت

                                                      خواجه عبدالله انصاری

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 11:45  توسط ندا |