تبليغاتX
عارفانه ها و عاشقانه ها
عارفانه ها و عاشقانه ها

اشعار و جملات زیبای شاعران و عارفان جهان

           خیلی بیصدا سلامی داد
                      خورشید به دشت
                                            اما گرم
           شکست شوق خورشید با رنگ غروب
           ندانست بیشه دلبسته است
           خیلی بیصدا
           چه عاشقانه های تکراری قشنگی
           ما کجا هستیم ؟
           هرکجا باشیم میدانم هستیم
           اما بیصدا
                                                        (م.راهی)




نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 15:23 توسط ندا| |

چرا نه در پی عزم و یار خود باشم                 چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم

غم غریبی و غربت چوبر نمی تابم                 بشهر خود روم و شهریار خود باشم

زمحرمان سراپرده وصال شوم                       زبندگان خداوندگار خود باشم

چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی            که روز واقعه پیش نگار خود باشم

بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ              وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم

 

                                               تولدم مبارک

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 9:42 توسط ندا| |

در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی


ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است


چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است


این شب ها
مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم


صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند


منبع : نایت ملودی



نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 12:26 توسط ندا| |

 

 

دستانم تشنه ی دستان توست

شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم

با تو می مانم بی آنکه دغدغه ی فردا را داشته باشم

زیرا میدانم

فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 13:26 توسط صبا| |

 

         روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي؟؟؟

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 17:4 توسط صبا| |

آن کلاغي که پريد
از فراز سر ما
و فرو رفت در انديشه ي آشفته ي ابري ولگرد
و صدايش همچون نيزه ي کوتاهي . پهناي افق را پيمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

همه ميدانند
همه ميدانند
که من و تو از آن روزنه ي سرد عبوس
باغ را ديديم
و از آن شاخه ي بازيگر دور از دست
سيب را چيديم
همه ميترسند
همه ميترسند ، اما من و تو
به چراغ و آب و آينه پيوستيم
و نترسيديم

سخن از پيوند سست دو نام

و همآغوشي در اوراق کهنه ي يک دفتر نيست
سخن از گيسوي خوشبخت منست
با شقايقهاي سوخته ي بوسه ي تو
و صميميت تن هامان ، در طراري
و درخشيدن عريانمان
مثل فلس ماهي ها در آب
سخن از زندگي نقره اي آوازيست
که سحر گاهان فواره ي کوچک ميخواند

مادر آن جنگل سبز سيال
شبي از خرگوشان وحشي
و در آن درياي مضطرب خونسرد
از صدف هاي پر از مرواريد
و در آن کوه غريب فاتح
از عقابان جوان پرسيديم
که چه بايد کرد

همه ميدانند
همه ميدانند
 ما به خواب سرد و ساکت سيمرغان ، ره يافته ايم
ما حقيقت را در باغچه پيدا کرديم
در نگاه شرم آگين گلي گمنام
و بقا را در يک لحظه ي نامحدود
که دو خورشيد به هم خيره شدند

سخن از پچ پچ ترساني در ظلمت نيست
سخن از روزست و پنجره هاي باز
و هواي تازه
و اجاقي که در آن اشيا بيهده ميسوزند
و زميني که ز کشتي ديگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلي از پيغام عطر و نور و نسيم
بر فراز شبها ساخته اند
به چمنزار بيا
به چمنزار بزرگ
و صدايم کن ، از پشت نفس هاي گل ابريشم
همچنان آهو که جفتش را

پرده ها از بغضي پنهاني سرشارند
و کبوترهاي معصوم
از بلندي هاي برج سپيد خود
به زمين مينگرند

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 15:3 توسط ندا| |

 

 

تورا به جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوست میدارم

تورا بجای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست میدارم

 

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود

 

و برای خاطر نخستین گلها

 

تو را بخاطر دوست داشتن دوست میدارم

 

تورا به جای همه ی کسانی که دوست نداشته ام دوست میدارم.

 

تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم..

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 23:50 توسط صبا| |

-اگر هر روز راهت را عوض کنی ، هرگز به مقصد نخواهی رسید.

 

 

 -کسی که در آفتاب زحمت کشیده ، حق دارد در سایه استراحت کند.

 

 

-عمق هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.

 

 

-امواج زندگی حتی اگر تو را به اعماق دریا می برد با آغوش باز پذیرا باش آن ماهی که همیشه بر سطح آب می بینی مرده است.

 

 

 

-پرستویی که مقصدش کوچ است از نابودی لانه اش هراسی ندارد.

 

 

-زندگی جیره ی مختصری است,مثل یک فنجان چای

و کنارش عشق است,مثل یک حبه ی قند

 زندگی را با عشق نوش جان باید کرد.

 

 

 

 

-آنچه کسی را خفه می کند در آب افتادن نیست,در آب ماندن است.

 

 

-از زندگی هر آنچه لیاقتش را داریم به ما میرسد نه آنچه آرزویش را داریم.

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 18:0 توسط ندا| |

دهانت را مي بويند

مبادا كه گفته باشي "دوستت دارم"

دلت را مي بويند

روزگار غريبي است نازنين!

و عشق را

كنار تيرك راهبند تازيانه مي زنند...

عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد

در اين بن بست كج و پيچ و سرما

آتش را

به سوختبار سرود و شعر

فروزان مي دارند.

به انديشيدن خطر مكن!

روزگار غريبي است نازنين!

آنكه بر در مي كوبد شباهنگام

به كشتن چراغ آمده است.

نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد.

آنك قصابان اند

بر گذرگاه ها

مستقر ،

با كنده و ساطوري خون آلود

روزگار غريبي است نازنين!

و تبسم را بر لب ها جراحي مي كنند

و ترانه را...بر دهان.

شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد.

كباب قناري

بر آتش سوسن و ياس

روزگار غريبي است نازنين!

ابليس پيروز مست

سور عزاي ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد....                 احمد شاملو

 

نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 14:15 توسط ندا| |

مهربانم ,ای خوب !

یاد قلبت باشد , یک نفر هست که اینجا

بین آدمهایی , که همه سرد و غریبند باتو

تک و تنها به تو می اندیشد

و کمی

دلش از دوری تو دلگیر است...

مهربانم ای خوب!

یاد قلبت باشد,یک نفر هست که چشمش

به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش این است ,

زیر این سقف بلند, هر کجایی هستی , به سلامت باشی

و دلت همواره , مهو شادی و تبسم باشد...

مهربانم ای خوب!

یاد قلبت باشد

یک نفر هست که دنیایش را

همه ی هستی و رویایش را, به شکوفایی احساس تو پیوند زده

و دلش می خواهد, لحظه ها را با تو , به خدا بسپارد...

مهربانم ای خوب!

یک نفر هست که با تو

 تک و تنها ,  با تو

پر اندیشه  و شعر است و شعور!

 پر احساس و خیال است و سرور!

مهربانم !این بار , یاد قلبت باشد

یک نفر هست که با تو

به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت هر صبح , گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش , راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

 به شب معجزه و آبی فردا برسی...

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 11:20 توسط ندا| |

تو را گم کرده ام امروز ... وحالا لحظه هاي من

گرفتار سکوتي سرد و سنگينند

وچشمانم که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند

نمي داني چه غمگينند

چراغ روشن شب بود... برايم چشم هاي تو

نمي دانم چه خواهد شد

پر از دلشوره ام... بي تاب ودلگيرم

کجا ماندي که من بي تو هزاران بار،در هر لحظه مي ميرم...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 16:24 توسط ندا| |

يکي بود يکي نبود
 زير گنبد کبود
 لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسه بود.
 زار و زار گريه مي کردن پريا
 مث ابراي باهار گريه مي کردن پريا.
 گيس شون قد کمون رنگ شبق
 از کمون بلن ترک
 از شبق مشکي ترک.
 روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير
 پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه پير.
  
 از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد
 از عقب از توي برج شبگير مي اومد...
  
 « - پريا! گشنه تونه؟
 پريا! تشنه تونه؟
 پريا! خسته شدين؟
 مرغ پر بسه شدين؟
 چيه اين هاي هاي تون
 گريه تون واي واي تون؟ »
  
 پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه ميکردن پريا
 مث ابراي باهار گريه مي کردن پريا
 ***
 « - پرياي نازنين
 چه تونه زار مي زنين؟
 توي اين صحراي دور
 توي اين تنگ غروب
 نمي گين برف مياد؟
 نمي گين بارون مياد
 نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟
 نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي کند تون؟
 نمي ترسين پريا؟
 نمياين به شهر ما؟
  
 شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد-
  
 پريا!
 قد رشيدم ببينين
 اسب سفيدم ببينين:
 اسب سفيد نقره نل
 يال و دمش رنگ عسل،
 مرکب صرصر تک من!
 آهوي آهن رگ من!
  
 گردن و ساقش ببينين!
 باد دماغش ببينين!
 امشب تو شهر چراغونه
 خونه ديبا داغونه
 مردم ده مهمون مان
 با دامب و دومب به شهر ميان
 داريه و دمبک مي زنن
 مي رقصن و مي رقصونن
 غنچه خندون مي ريزن
 نقل بيابون مي ريزن
 هاي مي کشن
 هوي مي کشن:
 « - شهر جاي ما شد!
 عيد مردماس، ديب گله داره
 دنيا مال ماس، ديب گله داره
 سفيدي پادشاس، ديب گله داره
 سياهي رو سياس، ديب گله داره » ...
 ***
                                           احمد شاملو
 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 15:41 توسط ندا| |

در دياري كه در او نيست كسي يار كسي
كاش يارب كه نيفتد به كسي ، كار كسي
هر كس آزار منِ زار پسنديدولي
نپسنديد دلِ زار من آزارِ كسي
آخرش محنت جانكاه به چاه اندازد
هر كه چون ماه برافروخت شبِ تارِ كسي
سودش اين بس كه به هيچش بفروشند چو من
هر كه باقيمت جان بود خريدار كسي
سود بازار محبت همه آه سرد است
تا نكوشيد پس گرمي بازار كسي
غير آزار نديدم چو گرفتارم ديد
كس مبادا چو من زار گرفتار كسي
تا شدم خار تو رشكم به عزيزان آيد
با الها ! كه عزيزي نشود خوار كسي
آنكه خاطر هوس عشق و وفا دارد از او
به هوس هر دو سه روزي است هوادار كسي
لطف حق يار كسي باد كه در دورة ما
نشود يار كسي تا نشود باركسي
گر كسي را نفكنديم بسر سايه چو گل
شكر ايزد كه نبوديم به پا خار كسي
شهريارا سرم ن زير پس كاخ ستم
به كه بر سرفتدم ساية ديوار كسي...

نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 14:11 توسط ندا| |

الهـي

باز آمديم با دو دست تهي چه باشد اگر مرحمي بر خستگان نهي

الهـي

گرفتار آن دردم كه تو دواي آني و در آرزوي آن سوزم كه تو سرانجام آني

الهـي

هر دلشده اي با ياري و غمگساري و من بي يار و غريبم

الهـي

چراغ دل مريداني و انس جان غريباني، كريما آسايش سينه محباني و نهايت همت قاصداني

الهـي

جرم من زير حلم تو پنهان است و تو پرده عفو خود بر من گستران

الهـي

اين چيست كه با دوستان خود را كردي كه هر كه ايشان را جست ترا يافت و تا ترا نديد ايشان را نشناخت

الهـي

عاجز و سرگردانم ، نه آنچه دانم دارم و نه آنچه دارم دانم

الهـي

بر تارك ما خاك خجالت نثار مكن و ما را به بلاي خود گرفتار مكن

الهـي

چون به تو بنگريم شاهيم و تاج بر سر وچون بخود تگريم خاكيم و از خاك كمتر

الهـي

هر كس تو را شناخت هرچه غير تو بود بينداخت

                                                      خواجه عبدالله انصاری

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 11:45 توسط ندا| |

                                                   خداوندا

اگر روزي بشر گردي
ز حال ما خبر گردي
پشيمان مي شوي از قصه خلقت
از اين بودن از اين بدعت
خداوندا
نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا
چه دشوار است
چه زجري مي کشد آنکس که انسان است
و از احساس سرشار است.........

*******************************

اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست

 او جانشين همه نداشتنهاست

 نفرين ها و آفرين ها بي ثمر است

 اگر تمامي خلق گرگهاي هار شوند

 و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد

 تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستي

 اي پناهگاه ابدي

 تو مي تواني جانشين همه بي پناهي ها شوي

 

                           *********************************

 

  

  ابوذر " رفت و در كتفم, " كوير " ديگري گل كرد

                                   تنم تاول زد از تزوير , زور و زر , كجائي مرد

  كجائي ؟ در گلويم بغض چندين فصل تنهايي

                                   نشسته چو ن سيه ابري , درين سال سراسر زرد

  نمي بيني مگر,تكثير صدها " كاخ سبز" اينجا

                                  "ابوذر" خواهد و مردي, كه فريادي كشد ازدرد

  قلم حتي صليبم شد, ولي آئينه مي داند

                                  كه مي آيي , بيا خورشيد شبهايم , بيا برگرد

  كه در دلهايمان داغ , هنوزم بردگي , اما

                                  " مزينان" يك تن ديگر , جهان پر گشته از نامرد

    دكتر علي شريعتي

نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 0:8 توسط ندا| |

              ولادت مولود کعبه حضرت علی (ع) و روز پدر مبارک

"سرنوشت آدمی این است که بمیرد، خواه پادشاه بیست و پنج کشور باشد ، خواه یک خارکن و هیچ کس در این جهان باقی نخواهد ماند، ..."

مطلبی که خوندین بخشی از وصیت نامه داریوش کبیر بود که نیوشا جون اون رو توی وبلاگش قرار داده .به نظر من واقعا جالب و خردمندانه بود...پیشنهاد می کنم شما هم اونو بخونین . اینم لینکش:

وصیت نامه داریوش کبیر

نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 23:10 توسط ندا| |

         زني پسرش را به سينما مي بردو دقيقا به قدري كه براي سنما رفتن لازم بود ،پول همراه داشت.پسر با شور و هيجان دم به دم از مادرش مي پرسيد كه پس كي به سينما مي رسند.سر چهارراه كه به خاطر چراغ قرمز ايستاده بودند،زن گدايي را ديد كه در پياده رو نشسته بود و صدايي را شنيد كه به او گفت:

- هر چي پول داري ،به او بده!

زن به بحث با آن صدا پرداخت .او به پسرش قول سينما داده بود .صدا دست بردار نبود:

- تمامش را بده!

زن گفت:

- مي توانم نصفش را به بدهم.پسرم هم مي تواند تنها به سينما برود و من بيرون مي مانم تا او از سينما بيايد.

اما صدا مايل به جرو بحث در اين مورد نبود:

- همه را به او بده.

 زن اصلا وقت نكرد تا ماجرا را براي پسرش توضيح دهد.اتومبيل را متوقف كرد و همه پولي را كه داشت ،به گدا داد.گدا گفت:

- خدا هست.شما اين را به من اثبات كرديد.امروز روز تولد من است. دلم گرفته بود.خجالت مي كشيدم گدايي كنم.به همين دليل تصميم گرفتم گدايي نكنم و در دل گفتم:اگر خدايي هست،هديه اي به من مي دهد.   

                                (بر گرفته از كتاب مكتوب نوشته ي پائولو كوئيلو - مطلب شماره ي 81)

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 12:34 توسط ندا| |

صد بهار برابري به كوثر نكنند        وان باده ي آتشين به ساغر نكنند

عشاق جهان اگر برايند به هم     در عشق برابري به مادر نكنند....

*******************************************

عصاره همه مهرباني ها را گرفتند و از آن مادر را ساختند. شكسپير

مادر والاترين شاعر،چيره دست ترين نقاش،تردست ترين آهنگساز و ماهر ترين پيكرتراش است. اوشو

هيچ نغمه اي روح پرور تر و د لنشين تر از كلمه مادر وجود ندارد. جبران خليل جبران

هيچ گلي عطر و رنگ و زيبايي مادر را ندارد. ارنست همينگوي

براي من مادرم با شكوه ترين زني است كه ديده ام. چارلي چاپلين

يك بوسه مادرم مرا نقاش كرد. رافائل

آنگاه كه فرشتگان در آسمانها سر در گوش يكديگر نهاده و نغمه هاي پر شور عشق را سر مي دهند،هرگز نمي توانند كلمه اي آسماني تر از كلمه مادر بيابند. ادگار آلن پو

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 16:21 توسط ندا| |

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

               

       يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز خهاب ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

 خوشهء ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا وگل و سنگ

همه دل داده به آواز شبا هنگ                                            

                                   رفت در ظلمت شب آن شب و شب‌هاي دگر هم

                                    نه گرفتي دگر از آن عاشق آزرده خبر هم

                                    نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم

                                                      بي تو امّا به چه حالي من از آن كوچه گذشتم...

                                                                                       فریدون مشیری

 به احترام شش سال دوستی تقدیم به بهترین دوست دنیا...صبای عزیزم...

شاید دیگه پیشم نباشی اما برای همیشه دوستمی

  


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 12:27 توسط ندا| |

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

همه انديشه ام انديشه فرداست

وجودم از تمناي تو سرشار است

زمان در بستر شب خواب وبيدار است

هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمان باز

خيالم چون كبوتري وحشي مي كند پرواز

رود آنجا كه مي بافند كولي های جادو ، گيسوي شب را

همان جاها، كه شب در رواق كهكشان ها عود مي سوزند

همان جاها، كه اخترها ، به بام قصرها ، مشعل مي افروزند

همان جاها، كه راهبانان معبدهاي ظلمت نيل مي سايند

همان جاها، كه پشت پرده شب ، دختر خورشيد فردا را مي آرايند

همين فرداي افسون ريز رويائي

همين فردا كه راه خواب من بسته است

همين فردا كه روي پرده پندار من بيدار است

همين فردا كه ما را روز ديدار است

همين فردا كه مارا روز آغوش و نوازش هاست

   همين فردا ، همين فردا.......

.....من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

زمان ، دربستر شب ، خواب و بيدار است 

سياهي تار مي بندد

چراغ ماه ، لرزان ، از نسيم سرد پاييز است

دل بي تاب و بي آرام من ، از شوق لبريز است

به هر سو ، چشم من رو مي كند : فرداست

سحر از ماوراي ظلمت شب مي زند لبخند

قناري ها سرود صبح مي خوانند

.....من آنجا، چشم در راه توام . ناگاه :

       ترا ، از دور مي بينم كه مي آیي

                ترا از دور مي بينم كه مي خندي

                         ترا از دور مي بينم كه مي خندي و مي آيي

.....نگاهم باز حيران تو خواهد ماند

سراپا چشم خواهم شد

ترا در بازوان خويش خواهم ديد

سرشك اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم شست

برايت شعر خواهم خواند

برايم شعر خواهي خواند

تبسم هاي شيرين ترا ، با بوسه خواهم چيد

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد ...

 

   از همه ی دوستایی که لطف داشتن و دعا کردن واقعا ممنونم و براشون آرزوی سلامتی می کنم.

نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 16:36 توسط ندا| |

Design By : Night Melody