حرف هایم
باید بیشتر مراقب وسایلم باشم... آخه چند وقت پیش گوشیم هم ......پر! عجب مردمی داریم ما!
انقدر تغییر کردم که گاهی احساس می کنم با خودم هم بیگانه شدم! مثلا همین امروز که کلی وسیله دستم بود همش مراقب بودم تو شلوغی مترو [....]!!!! یادم اومد یه زمانی وقتی مامانم می گفت مراقب وسایلت باش با خودم می گفتم وای چه مامان حساسی دارم من!چقدر سخت می گیره... تا چند بار اولی هم که یا سرم و کلاه گذاشتن و یا [...]!!! بازم عین خیالم نبود و می گفتم مهم نیست... اما انگار منم دارم مثه آدم بزرگا سفت و سخت می شم... یا اینکه تازگیا از یه چیزایی خوشم میاد که قبلا بنظرم مسخره بود! مثل گردنبند و دستبند!!! اونم ازونا که یه عالمه نگین و جواهر داره!!!! خلاصه اینکه دارم بزرگ شدنمو ، پیر شدنمو احساس می کنم ...نمی دونم ، شما هم احساس می کنید؟ شایدم خوب باشه ولی یه کم منو می ترسونه. آخه اون زمانی که به بی خیالی می گذشت انگار بهتر بود.می ترسم از روزی که توانایی پذیرش ریسک های کوچیک رو هم نداشته باشم! می ترسم از روزی که قشنگترین کادویی که دوست دارم بگیرم به جای گل و کتاب بشه طلا! ترس نداره؟!! ********************* راستی نزدیک روز تولد وبلاگم هم هستم...مبارکم باشه "مرگ به طور طبیعی به سراغ انسان می آید ولی شهامت زندگی کردن نه.... لئوبوسکالیا" این یکی از پست های 5 سال پیشم بوده!
مشغله...يك كلاف در هم... همه حرف مي زنند...هميشه همين طور بوده... اگر به يك جايگاه مطمئن تكيه نداشته باشي...تحملش ميشود طاقت فرسا چقدر مهمه مهم باشي...نه براي هركسي...نه بخاطر هر چيزي... تكيه گاه يعني تو مهمي...انقدر كه كسي روح تو را دربر ميگيرد...همه ي پيچيدگي هاي زندگي ات را با خودش مي آميزد. و تو آرام مي شوي يعني وقتي غمگيني .. وقتي حوصله نداري .. وقتي شادي.. وقتي سر حالي... تو را مي فهمد و تو مي تواني بفهمي كه فهميده است...به حداقل ها اكتفا نمي كند... واكنش...دو كلمه حرف حساب! اين مهم بودن را مي خواهم براي خودم ...براي اينكه اگر روزي كسي بمن اهميت داد از تعجب ذوق زده نشوم... از دنیای بدون تغییر از نافهمی مردمان از تکرار .... خالی از حس ، خالی از هیجان ، خالی از امید... از شنبه باید برم دانشگاه و دارم به روزایی فکر می کنم که باید به زور از رختخوابم یرون بیامو باز همون زندگی روتین رو شروع کنم! بدون تغییر... و سرد! خیلی سرد... اشتیاقی برای دیدن دوستان ندارم ملاقات با آدمای جدید رو ترجیح می دم دلم می خواد برم سفر، تنها...یه جای دور یه زمانی خیال می کردم چند سال اون طرفتر زندگیم ، وقایع جدیدی منتظرمه...سالها گذشت و خیالای جدید و جدیدتر نرسیدن های جدید و جدید تر حالا دیگه مطمئن شدم چند سال اون طرفتر خبری نیست...هر چی هست مال همین الانه ، همین لحظه ای که دارم توی وبلاگم می نویسم، زندگی من الآن یعنی لمس کیبورد با سر انگشتانم و فکر. اما اون خیال های بی نتیجه کمترین ثمره شون امید و انرژی بود... خدا خیال رو از کسی نگیره...
نویسنده از تلخی می گفت یا همان سم دیوانگی از خودکشی از نا همگونی با هنجار های جامعه از فراموش کردن آرزو ها و دلبخواه ها می گفت که همه و همه نمود های رفتاری دیوانگان یک بیمارستان روانی بود... به همین سادگی.. کافی بود هریک از آنان فقط کمی همرنگ جماعت باشند کافی بود ورونیکا روزمرگی اش را بی شکایت زندگی می کرد... برای اینکه مثل من و تو سالم به نظر بیایند بیش از این لازم نبود. مگر نه اینکه زندگی من پر از عادت است و پر از تکرار و چه بسیار لحظاتی که بر خلاف میلم فقط و فقط بخاطر ادب ، هنجار ، یا چیزی شبیه اینها مطابق میلم عمل نمی کنم... چقدر سخت است دیوانه باشی و هر کار دلت می خواهد بکنی و هر جا دلت می خواهد بروی و عین خیالت هم نباشد کسی چند قدم آن طرف تر ایستاده و می گوید این را نگاه کنید دیوانه است! بیشتر که فکر می کنم می بینم آرام کردن یک روح سرکش جوان هم کار آسانی نیست...حال باید آرام بود یا دیوانه یا یک دیوانه ی آرام؟ چه پارادوکس بی معنی ای... انتخاب قسمتی از این کتاب چندان ساده نیست...اما یک داستان از این کتاب : "جادوگر قدرتمندی که می خواست سرزمینی را نابود کند زهری جادویی را در آب
چاهی ریخت که ساکنان آن سرزمین از آن می نوشیدند. هر کس از آن آب مینوشید دیوانه می شد. "- دلم می خواهد دیوانگی ام ادامه داشته باشد و بر طبق رویاهای خودم زندگی کنم نه آن طور که دیگران برایم می پسندند. میدانی آن بیرون پشت دیوار های ویلت (نام بیمارستان روانی) چه کسانی زندگی می کنند؟ - کسانی که همگی از آن چاه نوشیده اند..."
بعضی چیزا از دور فوق العاده ان و دست نیافتنی و فکر می کنی" اگه ..." وقتی دست نیافتنی ها رو به دست میاری تازه می بینی : بعضی چیزا درد سرن بعضی چیزا تلخی رسیدن بهشون حال آدمو بهم می زنن بعضی چیزا به درد بعضی آدما نمی خورن... بعضی کارا آدم خودشو می خواد پس چرا وقتی باز عقلتو خرج می کنی و خودتو از همه ی این بعضیای آزار دهنده و به درد نخور جدا می کنی بازم میگی " اما اگه..." دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را… این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی! باید آدمش پیدا شود! باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد! سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند! فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بِکشیاش… شروع میکنی به خرج کردنشان! توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی! یک چقدر زیبایی یک با من میمانی؟ بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی… به مخزدن به اعتماد آدمها! سواستفاده کردن به پیری و معرکهگیری… اما بگذار به سن تو برسند! بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند غریب است دوست داشتن. و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن… وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد … و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛ به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر. تقصیر از ما نیست؛ تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند دکتر علی شریعتی می خواهم پر بکشم ... فرا تر ....بالاتر از آسمانی که دیگر نمی بارد آسمان انقدر پایین آمده،انقدر دلم را تنگ کرده که پریدن از آن برایم آسان شده است... می خواهم بروم جایی نزدیک خودم...چهره به چهره خاک فکر می کنم خاک چشمه ای دارد برای گفتن دردهایش .... چشمه ای که تا ابد جوشان است! کاش انگشتانم نای مشت کردن حرفهای چشمه را داشته باشد... اگر آنقدر کوتاه نباشند که به این ادراک قد ندهند... می ترسم از شقایق ها جا بمانم...آخر انگار آنها سالهاست با چشمه دمخورند... حرف هم را خوب فهمیده اند... باید بروم شاید بیابمش... منظورم رویاهامونه...همونایی که فکرکردن بهشون دنیاییه و بیرون اومدن ازشون دنیای دیگه... همونایی که گاهی انقدر از تاریخ مصرفشون میگذره که فراموششون می کنیم... چند وقت پیش یکی از همین رویاهای من که تقریبا هفت سال ازش می گذشت اتفاق افتاد.خیلی قشتگتر از تصوراتم...و البته فقط یه روز طول کشید بفهمم شیرینی یه اتفاق به این سادگی بخاطر تاریخچه کهنه ی اون تو ذهنمه.به هر حال انقدر لذت بخش بود که ارزش آپ کردت داشته باشه. اما ای کاش رویاهامون انقدر با ارزش باشن که اتفاق افتادنشون حتی بعد از سالها بازم آدمو سر ذوق بیاره






صبح روز بعد تمام مردم از آب چاه نوشیدند و همه شان دیوانه شدند به جز
پادشاه و خانواده اش که چاهی جداگانه برای نوشیدن آب داشتند و جادوگر موفق
نشده بود آن چاه را نیز مسموم کند.
پادشاه نگران شد و سعی کرد با صدور دستوراتی امنیت و
سلامتی عموم را تحت کنترل در آورد. پلیس ها و بازرسان هم که از آب مسموم خورده
بودند فکرکردند تصمیمات پادشاه بیهوده است و تصمیم گرفتند توجهی به آن
ها نکنند.
هنگامی که ساکنان آن سرزمین از فرمان های پادشاه مطلع شد به این نتیجه
رسیدند که شاه دیوانه شده و فرمان های بیهوده ای صادر می کند. به طرف قصر
رفتند و خواستار کناره گیری او شدند.
پادشاه ناامیدانه خودش را برای کنار گذاشتن تاج و تخت آماده کرد
ولی ملکه جلوی او را گرفت: بهتر است ما هم برویم و از آب آن چاه بنوشیم آن وقت ما هم مثل آن ها می شویم.
و این کاری بود که کردند: پادشاه و ملکه از آن آب دیوانه کننده خوردند و
بلافاصلهشروع به چرندگویی کردند. مردم از تقاضای خود از پادشاه پشیمان شدند.حالا که پادشاه نشان می داد این قدر عاقل است چرا نگذارند که همچنان به حکومت خود ادامه دهد؟
کشور در صلح و آرامش به زندگی خود ادامه داد ولی اهالی اش در مقایسه با
کشور های همسایه رفتاری کاملا متفاوت داشتند و پادشاه توانست تا آخرین
روز عمرش حکمرانی کند."



دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا


شاخههای شسته، بارانخورده پاک،
آسمانِ آبی و ابر سپید،
برگهای سبز بید،
عطر نرگس، رفص باد،
نغمۀ شوق پرستوهای شاد
خلوتِ گرم کبوترهای مست
نرمنرمک میرسد اینک بهار
خوش بهحالِ روزگار
خوش بهحالِ چشمهها و دشتها
خوش بهحالِ دانهها و سبزهها
خوش بهحالِ غنچههای نیمهباز
خوش بهحالِ دختر میخک که میخندد به ناز
خوش بهحالِ جام لبریز از شراب
خوش بهحالِ آفتاب
ای دلِ من گرچه در این روزگار
جامۀ رنگین نمیپوشی به کام
بادۀ رنگین نمیبینی به جام
نُقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تُهیست
ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ
هفترنگش میشود هفتاد رنگ
از مجموعۀ «ابر و کوچه»

با یه دنیا آرزوهای قشنگ نوروز
این یادگار ارزشمند ایران باستان
مبارک




| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


