تبليغاتX
عارفانه ها و عاشقانه ها
اشعار و جملات زیبای شاعران و عارفان جهان
 


امروز این شعر یه وداع قشنگ با سال ۸۸ برای من بود...بهارتون قشنگ ... سال نوتون مبارک

باز كن پنجرهها را كه نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه كنار هر برگ
شمع روشن كرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
كوچه یكپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن كرده ست
باز كن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
كه زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاك چه كرد
هیچ یادت هست
توی تاریكی شب های بلند
سیلی سرما با تاك چه كرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناك چه كرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور كن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
كه در این كوچه تنگ
 با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاك جان یافته است
 تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز كن پنجره ها را
و بهاران را
باور كن

                                                     *فریدون مشیری*


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388 توسط ندا
باز کن نغمه ی جانسوزی از آن ساز امشب

تا کنی عقده ی اشک از دل من باز امشب

ساز در دست تو سوز دل من می گوید

من هم از دست تو دارم گله چون ساز امشب

مرغ دل در قفس سینه ی من می نالد

بلبل ساز تو را دیده هم آواز امشب

زیر هر پرده ی ساز تو هزاران راز است

بیم آن است که از پرده فتد راز امشب

گرد شمع رخت ای شوخ من سوخته جان

پر چو پروانه کنم باز به پرواز  امشب

گلبن نازی و در پای تو با دست نیاز

می کنم دامن مقصود پر از ناز امشب

کرد شوق چمن وصل تو ای مایه ی ناز

بلبل طبع مرا قافیه پرداز امشب

شهریارا آمده با کوکبه ی گوهر اشک

به گدایی تو ای شاهد طناز امشب

شهریار



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم اسفند 1388 توسط ندا

        

             وقتی به خدا توکل می کنی خداهمه چیز را به تو می دهدنه فقط آنچه را که با عقل کوچک خود مصرانه می طلبی....

عشق اینجاست

نزد خدا

و نزد من              هنگامی که به یادش هستم.

و اینگونه آزاد و رها می نگارم

در دل من چیزی است...

به قول سهراب            مثل یک بیشه نور

                                              مثل خواب دم صبح

نه .......   خواب من بیدار است

خداوند بار دیگر مرا آفریده است

اینبار نه تنها از روح ملکوتی اش

                   که از عشق پرشکوهش در جسم خاکی ام دمید.

                                                                        چه کنم که در وصفش ناتوانم....

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388 توسط ندا

           خیلی بیصدا سلامی داد

                                 خورشید به دشت
                                                      
اما گرم
          
شکست شوق خورشید با رنگ غروب
          
ندانست بیشه دلبسته است
          
خیلی بیصدا
          
چه عاشقانه های تکراری قشنگی
          
ما کجا هستیم ؟
          
هرکجا باشیم میدانم هستیم
          
اما بیصدا
                                                      
م.راهی




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم بهمن 1388 توسط ندا

چرا نه در پی عزم و یار خود باشم                 چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم

غم غریبی و غربت چوبر نمی تابم                 بشهر خود روم و شهریار خود باشم

زمحرمان سراپرده وصال شوم                       زبندگان خداوندگار خود باشم

چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی            که روز واقعه پیش نگار خود باشم

بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ              وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم

 

                                               تولدم مبارک


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم بهمن 1388 توسط ندا

در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی


ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است


چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است


این شب ها
مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم


صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند


منبع : نایت ملودی




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یکم بهمن 1388 توسط ندا
 

 

دستانم تشنه ی دستان توست

شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم

با تو می مانم بی آنکه دغدغه ی فردا را داشته باشم

زیرا میدانم

فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 توسط صبا

 

         روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي؟؟؟

 

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم آبان 1388 توسط صبا

آن کلاغي که پريد
از فراز سر ما
و فرو رفت در انديشه ي آشفته ي ابري ولگرد
و صدايش همچون نيزه ي کوتاهي . پهناي افق را پيمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

همه ميدانند
همه ميدانند
که من و تو از آن روزنه ي سرد عبوس
باغ را ديديم
و از آن شاخه ي بازيگر دور از دست
سيب را چيديم
همه ميترسند
همه ميترسند ، اما من و تو
به چراغ و آب و آينه پيوستيم
و نترسيديم

سخن از پيوند سست دو نام

و همآغوشي در اوراق کهنه ي يک دفتر نيست
سخن از گيسوي خوشبخت منست
با شقايقهاي سوخته ي بوسه ي تو
و صميميت تن هامان ، در طراري
و درخشيدن عريانمان
مثل فلس ماهي ها در آب
سخن از زندگي نقره اي آوازيست
که سحر گاهان فواره ي کوچک ميخواند

مادر آن جنگل سبز سيال
شبي از خرگوشان وحشي
و در آن درياي مضطرب خونسرد
از صدف هاي پر از مرواريد
و در آن کوه غريب فاتح
از عقابان جوان پرسيديم
که چه بايد کرد

همه ميدانند
همه ميدانند
 ما به خواب سرد و ساکت سيمرغان ، ره يافته ايم
ما حقيقت را در باغچه پيدا کرديم
در نگاه شرم آگين گلي گمنام
و بقا را در يک لحظه ي نامحدود
که دو خورشيد به هم خيره شدند

سخن از پچ پچ ترساني در ظلمت نيست
سخن از روزست و پنجره هاي باز
و هواي تازه
و اجاقي که در آن اشيا بيهده ميسوزند
و زميني که ز کشتي ديگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلي از پيغام عطر و نور و نسيم
بر فراز شبها ساخته اند
به چمنزار بيا
به چمنزار بزرگ
و صدايم کن ، از پشت نفس هاي گل ابريشم
همچنان آهو که جفتش را

پرده ها از بغضي پنهاني سرشارند
و کبوترهاي معصوم
از بلندي هاي برج سپيد خود
به زمين مينگرند


نوشته شده در تاريخ یکشنبه نوزدهم مهر 1388 توسط ندا

 

 

تورا به جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوست میدارم

تورا بجای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست میدارم

 

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود

 

و برای خاطر نخستین گلها

 

تو را بخاطر دوست داشتن دوست میدارم

 

تورا به جای همه ی کسانی که دوست نداشته ام دوست میدارم.

 

تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم..

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 توسط صبا

-اگر هر روز راهت را عوض کنی ، هرگز به مقصد نخواهی رسید.

 

 

 -کسی که در آفتاب زحمت کشیده ، حق دارد در سایه استراحت کند.

 

 

-عمق هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.

 

 

-امواج زندگی حتی اگر تو را به اعماق دریا می برد با آغوش باز پذیرا باش آن ماهی که همیشه بر سطح آب می بینی مرده است.

 

 

 

-پرستویی که مقصدش کوچ است از نابودی لانه اش هراسی ندارد.

 

 

-زندگی جیره ی مختصری است,مثل یک فنجان چای

و کنارش عشق است,مثل یک حبه ی قند

 زندگی را با عشق نوش جان باید کرد.

 

 

 

 

-آنچه کسی را خفه می کند در آب افتادن نیست,در آب ماندن است.

 

 

-از زندگی هر آنچه لیاقتش را داریم به ما میرسد نه آنچه آرزویش را داریم.

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم شهریور 1388 توسط ندا

دهانت را مي بويند

مبادا كه گفته باشي "دوستت دارم"

دلت را مي بويند

روزگار غريبي است نازنين!

و عشق را

كنار تيرك راهبند تازيانه مي زنند...

عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد

در اين بن بست كج و پيچ و سرما

آتش را

به سوختبار سرود و شعر

فروزان مي دارند.

به انديشيدن خطر مكن!

روزگار غريبي است نازنين!

آنكه بر در مي كوبد شباهنگام

به كشتن چراغ آمده است.

نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد.

آنك قصابان اند

بر گذرگاه ها

مستقر ،

با كنده و ساطوري خون آلود

روزگار غريبي است نازنين!

و تبسم را بر لب ها جراحي مي كنند

و ترانه را...بر دهان.

شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد.

كباب قناري

بر آتش سوسن و ياس

روزگار غريبي است نازنين!

ابليس پيروز مست

سور عزاي ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد....                 احمد شاملو

 


نوشته شده در تاريخ جمعه ششم اردیبهشت 1387 توسط ندا

مهربانم ,ای خوب !

یاد قلبت باشد , یک نفر هست که اینجا

بین آدمهایی , که همه سرد و غریبند باتو

تک و تنها به تو می اندیشد

و کمی

دلش از دوری تو دلگیر است...

مهربانم ای خوب!

یاد قلبت باشد,یک نفر هست که چشمش

به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش این است ,

زیر این سقف بلند, هر کجایی هستی , به سلامت باشی

و دلت همواره , مهو شادی و تبسم باشد...

مهربانم ای خوب!

یاد قلبت باشد

یک نفر هست که دنیایش را

همه ی هستی و رویایش را, به شکوفایی احساس تو پیوند زده

و دلش می خواهد, لحظه ها را با تو , به خدا بسپارد...

مهربانم ای خوب!

یک نفر هست که با تو

 تک و تنها ,  با تو

پر اندیشه  و شعر است و شعور!

 پر احساس و خیال است و سرور!

مهربانم !این بار , یاد قلبت باشد

یک نفر هست که با تو

به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت هر صبح , گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش , راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

 به شب معجزه و آبی فردا برسی...

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سیزدهم دی 1386 توسط ندا

تو را گم کرده ام امروز ... وحالا لحظه هاي من

گرفتار سکوتي سرد و سنگينند

وچشمانم که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند

نمي داني چه غمگينند

چراغ روشن شب بود... برايم چشم هاي تو

نمي دانم چه خواهد شد

پر از دلشوره ام... بي تاب ودلگيرم

کجا ماندي که من بي تو هزاران بار،در هر لحظه مي ميرم...

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 توسط ندا

يکي بود يکي نبود
 زير گنبد کبود
 لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسه بود.
 زار و زار گريه مي کردن پريا
 مث ابراي باهار گريه مي کردن پريا.
 گيس شون قد کمون رنگ شبق
 از کمون بلن ترک
 از شبق مشکي ترک.
 روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير
 پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه پير.
  
 از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد
 از عقب از توي برج شبگير مي اومد...
  
 « - پريا! گشنه تونه؟
 پريا! تشنه تونه؟
 پريا! خسته شدين؟
 مرغ پر بسه شدين؟
 چيه اين هاي هاي تون
 گريه تون واي واي تون؟ »
  
 پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه ميکردن پريا
 مث ابراي باهار گريه مي کردن پريا
 ***
 « - پرياي نازنين
 چه تونه زار مي زنين؟
 توي اين صحراي دور
 توي اين تنگ غروب
 نمي گين برف مياد؟
 نمي گين بارون مياد
 نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟
 نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي کند تون؟
 نمي ترسين پريا؟
 نمياين به شهر ما؟
  
 شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد-
  
 پريا!
 قد رشيدم ببينين
 اسب سفيدم ببينين:
 اسب سفيد نقره نل
 يال و دمش رنگ عسل،
 مرکب صرصر تک من!
 آهوي آهن رگ من!
  
 گردن و ساقش ببينين!
 باد دماغش ببينين!
 امشب تو شهر چراغونه
 خونه ديبا داغونه
 مردم ده مهمون مان
 با دامب و دومب به شهر ميان
 داريه و دمبک مي زنن
 مي رقصن و مي رقصونن
 غنچه خندون مي ريزن
 نقل بيابون مي ريزن
 هاي مي کشن
 هوي مي کشن:
 « - شهر جاي ما شد!
 عيد مردماس، ديب گله داره
 دنيا مال ماس، ديب گله داره
 سفيدي پادشاس، ديب گله داره
 سياهي رو سياس، ديب گله داره » ...
 ***
                                           احمد شاملو
 



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ جمعه بیستم مهر 1386 توسط ندا
درباره وبلاگ
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم
باشد که نباشیم و بدانند که بودیم
نويسندگان
آرشيو مطالب


قالب وبلاگ